دختران حوا


منوی وبلاگ

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
()

آرشیو
آبان ۸۸
مهر ۸۸


لینک دوستان

قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

لبخند

...



 

اولش مرد بیدار می شود. چند لحظه ای منحنی های شانه و کمر زن را که پشت به او دراز کشیده با گیجی و لذت نگاه میکند... زن زیر لب گله می کند و با لبخند بر می گردد و موهای مرد را از روی پیشانی اش کنار میزند و دستش را دور مرد حلقه میکند...

چند دقیقه ای به خواب و بیداری میگذرد... قبل از اینکه مجبور باشند بیدار بشوند...چند دقیقه ای که همدیگر را احساس میکنند... احساس ناب ای که نه روحی است و نه جسمی ... ولی حس فوق العاده ای است...از همان هایی که آدم و حوا گاهی در بهشت داشته اند!

اسم این چند دقیقه را گذاشته ام:‌«‌ لحظات طلایی عشق بازی».

...



دختران حوا

شکوه و شکایت را می­شناسیم،خوب می­شناسیم. بسیاری از ما با این هنر در انواع مختلف آشنا هستیم. شکایت، گلایه، غرولند، بد و بیراه گفتن و ناله کردن. شاید تنها زنی که در دنیا چنین راهی را دنبال نمی­کرد مادر ترزا بود.

یکی از دلایلی که دوستان نزدیک خود را از صمیم قلب دوست داریم این است که به ما فرصت می­دهند شکایت کنیم و می­دانیم که روزی محبت­شان را جبران خواهیم کرد. اما اگر واقعا آنها را دوست داریم فکر نمی­کنید که باید از شکایتمان صرفنظر کنیم؟ بعضی از ما نیمی از زندگی خود را به غرغر کردن می­گذرانیم. در چنین شرایطی چندان علاقه­ای به شنیدن نداریم. ندیدن چشمان طرف مقابل از آن سوی تلفن،به این معنی نیست که چشمان آنها بسته یا از تعجب گرد نشده است. خروجی­های جدیدی برای تخلیه کینه توزیهامان بیابیم. ضمن نوشتن غر بزنیم، زیر دوش فریاد بکشیم،به بالش­مان مشت بکوبیم،روی کاغذی خط خطی کنیم، ضمن راه رفتن خشم خود را تخلیه کنیم،به خارج از شهر برویم و در جایی خلوت فریاد بکشیم، روح آنقدر بزرگ هست که اینها را تحمل کند. علاوه بر این، فکر کنید واقعا از تکرار و تکرار این همه حرفهای تکراری خسته نیستید؟؟

منظور من این نیست که احساسات منفی خود را سرکوب کنیم. اما مسائل ناچیزی که به آنها می­پردازیم آنقدرها ارزش ندارند. کلمات ما قدرتمندد. آنقدر که می­توانند واقعیت ما را تغییر دهند- کیفیت روزها و شبهای­مان را. غرغر کمتر حال و روحیه­ی ما و اطرافیانمان را بهبود می­بخشد، در حالیکه با شکوه و شکایت احساس کسالت و ناامیدی را در دیگران تقویت می­کنیم.

یاد بگیریم با شکایت­های خود به شکلی سازنده برخورد کنیم. برخی خاصیت شکایت کردن را چون خاصیت دعا کردن می­دانند اما پیشنهاد می­کنم بار دیگر که حس کردید در آستانه­ی انفجار قرار دارید به سایرین بگویید که اوقات سختی را می­گذرانید. به دوستتان بگویید که عصبی و خسته بی­حوصله­اید و دیگر نمی­توانید تحمل کنید، بگویید تا پنج دقیقه دیگر خود را از دست آن رها خواهید کرد. بگویید به حرکات شما زیاد توجه نکنند. من در این اوقات به گوشه­ی ساکتی می­روم و با چشمان بسته و بعد از چند نفس عمیق چند بار می­گویم: "همه چیز خوب است؛ خصلت همه چیز خوب است." یا اگر در مکان مناسبی باشم، شروع به دویدن می­کنم، دیوانه وار و همیشه، پس از این کارها حالم به مراتب بهتر می­شود. بدون احتیاج به عذرخواهی یا پاک کردن اشک­هایم. ممکن است حتی لبخند به لب داشته باشم. از امروز اگر می­خواهیم شکایت کنیم لااقل سعی کنیم راه هایی برای خلاقانه تر غر زدن پیدا کنیم.

 

اگر تمام شب را نخوابیده­اید یا خوابیده­اید، اگر سردرد دارید، اگر دچار سیاتیک یا جذام هستید و یا اگر حیرت­زده اید به همراه همه­ی فرشته­ها از شما تقاضا می­کنم آرامش خود را حفظ کنید و با غرزدن و نالیدن صبح­تان را آلوده نسازید.

 

 

...



ویرانی

دوستمان که نمی دارند
دریچه های ویرانیم
دوستمان که نمی دارند

آیینه های ویرانیم

...



نیاز

تصور میکنم توی یک رستورانم توی تهران .

تصور میکنم که تو رو با خانمی سر یک میز میبینم.

تصور میکنم که کت و شلوار کرم _ قهوه ای روشن پوشیدی.

تصور میکنم خیره بهت نگاه میکنم .

تصور میکنم که تو هم متوجه نگاهم میشی .

تصور میکنم که بلند میشم و میام سر میزت و بدون توجه به خانم همراهت بغلت میکنم.

تصور میکنم که اون لحظه بلاخره هر دو عاشق میشیم .

من تصور میکنم چون به جادوی لحظاتی که هیچوقت نمی آیند نیاز دارم .

...



اشارت

نه نکته­دانی شما از عشق بود نه شکایت ما جای شکری باقی گذاشت که آنطور وقتی روضه قاسم می خواندیم برایتان روی برگرداندید،هرچه هم صبوری کنیم شما از بخت خود نمی­نشینید که میرغضب کبوتر حرم است پیش تند خویی­تان.کمان ملامتتان هم که به زه است بحمدالله. یادتان باشد این غم غریبی و غربت را شما گذاشتید در کاسه ما وگرنه ما که از دیار حبیب بودیم.حالا هرچه که پیش آید پای خودتان.

 

 

...



ریخت شناسی

مسئله‌ی بسیار مهمی در شناخت سلیقه‌ی یک دوره وجود دارد و آن تعریف زنان زیبارو در آن دوره و مکان است. در برخی از قبایل بدوی نقش مرد در روند تولید مثلی انسان شناخته شده نبود و زنان به دلیل نقش بسیار مهم باروری ارزش ویژه‌ای داشتند و به عبارتی به حکم‌رانی بر مردان می‌پرداختند. چنین چیزی را در فرهنگ‌های پیش از تاریخ فلات ایران نیز می‌بینیم. در چنین فرهنگی سلیقه‌ی حاکم یک سلیقه‌ی مردانه نیست و ونوسی به عرصه‌ی وجود و وقوع نمی‌گردد. زن زیباروی پادشاه یک زن گنده‌ی شکم‌باره و سنگین است که صرفاً به شکل یک گاو پروار تربیت می‌شود و بچه می‌زاید و حکم می‌راند. کمی جلوتر که می‌آییم مردان به دلیل قدرت بدنی بالاتر، نداشتن دوره‌ی خونریزی ماهانه در شکار و کارهای سنگین‌تر زمام امور را به دست می‌گیرند. دیگر حمل‌کردن یک زن گنده‌ی بی‌مصرف جزو وظایف ذاتی یک قبیله به حساب نمی‌آید و گروه می‌تواند با سرعت بیشتری حرکت کند و به مراتع پر از غذا برود. در چنین زندگی خشنی سلامتی جز به مدد داشتن یک تغذیه‌ی خوب و ذخیره‌ی غذایی مناسب ممکن نیست. اتفاقی که به ندرت می‌افتد. پس زن آرزوها، یک زن چاق تپل مپل است که پاهایش را باز کرده و دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشته. زندگی تغییر می‌کند و اتفاقات زیادی می‌افتد و تغییر سلیقه‌های بسیاری حادث می‌شود. این‌که مسبب این تغییرات چه بوده‌اند و چرا، در حوصله‌ی این مقال نمی‌گنجد. چیز قابل بحث تفاوت سلیقه‌ی گرمسیری با سلیقه‌ی شمالی در انتخاب زن زندگی است. اکنون که دیگر به لطف هزار چیز که همه‌ی ما می‌دانیم، از رپ و شیطان‌پرستی گرفته تا فوتبال و فردوسی‌پور، سلیقه‌ی اکثریت جوامع بسیار به یکدیگر نزدیک شده اما هنوز هم یک سلیقه‌ی قدیمی در میان مردان مناطق گرمسیری آن‌ها را متفاوت از مردان مناطق دیگر می‌کند. سلیقه‌ی مردان گرمسیری بیشتر به یک لایه گوشت روی بدن خانم مورد نظر تمایل دارد. سینه‌های ستبر و باسنی که اگر هم چاق نیست مطمئناً لاغر به حساب نمی‌آید. پوست طلایی-زیتونی رنگ چشمهای عسلی و یا مشکی درشت و کشیده و... غیره به کنار، بیشتر روی سخنمان با بدن خانم‌هاست. در روی دیگر سکه بدن مورد علاقه‌ی شمالی‌هاست که مردمان پستی همچون روس‌ها و اسکاندیناوی‌ها را شامل می‌شود و نوار بین این دو و کمی پایین‌تر تا نزدیک‌های فرانسه. پوست سفید و چشم آبی و موی بلوند را که بگذریم. بدن استخوانی و صورت استخوانی و پاهای بلند و لاغر بیشتر از همجنسان مناطق گرمسیری برایشان مهم است. مطمئناً یک دلیل این قضیه بر می‌گردد به خاستگاه فرهنگی یکسانی که مردمان مناطق یاد شده دارند. و دیگر اینکه این‌ها خصوصیات یک زن سالم از نژادهای یادشده است. اما غذا هم یک فاکتور بسیار مهم در این گزینش به حساب می‌آید. در مناطق گرمسیری فراوانی گوشت بیشتر است و مردم این مناطق غذاهای پروتئینی و چرب بیشتری می‌خورند. همچنین دانه‌های روغنی تماماً در این مناطق کشت می‌شوند که نه تنها در شکل بدن مردم این مناطق تأثیر به‌سزایی دارد، بلکه مردم این کشورها را از نظر مواد معدنی کاملاً تأمین می‌کند. عامل دیگر خورشید است. ویتامین د حاصل از تابش آفتاب روی پوست افراد به آن‌ها استخوان‌بندی محکمتر و توپرتری می‌دهد که دیگر در یک رشد نا‌به‌جا بلند نمی‌شود. این‌ها به مردم این مناطق ویژگی‌های بدنی خاصی می‌دهد که باعث تشکیل یک سلیقه‌ی مخصوص به خود نیز می‌شود.

والسلام علی نامه تمام

http://www.parvande.net/

...



دلتنگی

گاهی آدم دلتنگ چیزی می­شود که درست نمی­داند چیست .
فقط می
­
داند چیزی کم است .
اما گاهی دلتنگ چیزی می
­شود که می­
داند چیست اما نیست .
و خب این خیلی تلخ است .
سر کَنده می
­
شوی .
به در و دیوار می
­
خوری .
جانت گداخته می
­
شود .
این زمین تنگ می
­
شود حتی اگر هزاران هزار کیلومتر بدَوی این سو و آن سو .
به جانِ بی جانت که فایده
­
ای ندارد .
می
­
دانی که !
این جا هم ماه کامل طلوع می
­کند و دیوانه­ام می­
کند .
این جا هم صدایت در گوشم می
­
پیچد .
این جا هم شب
­ها خوابت را می­
بینم .
این جا هم به اندازه تمام حرف
­های مُفتی که می­زنی دلم برایت تنگ می­
شود .
..

...



حفره

گم شدی
رفته بودم سرکوچه خمیرهایم را بدهم که برایم نان بپزند،‌ آمدم دیدم دیگر نیستی
همه جا را گشتم حتی لای رخت‌های چرک را
گفتم لابد چند ساعت بعد سر و کله‌ات پیدا می‌شود. نشد.
گفتم به درک. خودش رفته،‌خودش هم بر می‌گردد. برنگشتی.
ترسیدم. جایت خالی بود. مثل یک حفره سیاه وسط پستان‌هایم.
خودم را زدم به بی‌خیالی. وسط مستی مردی آمد و سرش را گذاشت توی حفره سیاه و قاه‌قاه خندید. ترسناک بود.

حالا دیگر آنقدراز آن زمان گذشته که اگر برگردی هم نمی‌شناسمت.
دارم به حفره عادت می‌کنم.
برنگرد.

...



روز عادی

 از صبح که بیدار شده‌ام، دیگر در زندگی من نیستی. در واقع از همان دیشب که خداحافظی کردیم و تلفن را قطع کردم، تو از زندگی من رفتی بیرون. امروز صبح خورشید سر ساعتِ هرروزه سپیده زده است. امروز صبح ساعت مثل همیشه سرِ ساعتِ هشت، هشت شده است. امروز رنگ آفتاب مثل سابق زرد است. بخشی از من کنده شده و همه‌چیز مثل روزهای قبل عادی‌ست.

...